Sunday, May 6, 2007

هایکو

چقدر این نوشته‌ی مطرود زیباست
هیچ‏کس هرگز باور نخواهد کرد که چشمان خمار آن دخترک آرام و خجالتی شب‏ها چطور برق می‏زند
***
پی نوشت : شاید بجای زیبا باید میگفتم رندانه
بهر حال بر خلاف نظر نویسنده محترم ، ایجاز و بار تصویری نوشته‌ی بالا مرا جذب کرد

Saturday, May 5, 2007

خاطرات یک ملوان انگلیسی

متن زیر را نمیدانم چه کسی نوشته اما فرستنده اش آقای مازیار صنعتی است
سوم فروردین
ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارس شدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و یک اینچ هم خطا نداره ولی به گوشش نرفت که نرفت
چهارم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. دیروز وقتی ما خواستیم از قایق تندرو پیاده شیم هرچی من خواستم کرایه ی قایق را بدم آن آقا ریشوئه که پشت تیربار بود گفت نه، حساب شده. وقتی هم که ما پیاده شدیم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سیاه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پیروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلی تحویلمون گرفتند
پنجم فروردین
اینجا عید است انگار. ایرانی ها هم بابانوئل دارند منتها یک مقدار ریش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ایرانی ها در عید نوروز به دیدن هم می روند و هی تخمه می خورند و هی همدیگر را می بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اینجا به ما یک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تویش زندگی کنیم، یک آپارتمان را هم تکی داده اند به فی. هرچه هم که ما می گوییم خب این چه کاریه که ما توی این آپارتمان پای یکی مان توی دهن آن یکی باشد و مثل ساردین بخوابیم و فی تنهایی توی آن آپارتمان باشد به خرجشان نمی رود و می گویند اختلاط زن و مرد نباید باشد. فیلیکس به آنها گفت بابا ما توی ناوچه که بودیم همه یک جا می خوابیدیم هیچ مساله ای هم نبود. ولی اینها با وجود اینکه خیلی مهربان هستند به خرجشان نمی رود.جان گفت:ولی این کار شما مصداق انفرادیست.ولی آقا ریشوئه گفت:تقصیر ما نیست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتید الان آن خواهر در انفرادی نمی افتاد.یک روسری هم سر فی کرده اند که شده عینهو کلفت های داستان های دیکنز
ششم فروردین
امروز تورلیدرمان آمد و ما را برد دیدن کاخ های شاه. توی راه گفت که شاه و درباریان چقدر پول ملت را حیف و میل می کرده اند و کاخ هایشان را پر از اجناس آنتیک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق های کاخ را دیدیم خالی بود. یک جا فقط یک میزناهارخوری بود که می گفتند خیلی گران است و شاه پشت آن بیت المال را میل می کرده. یک جا هم یک میز تحریر بود که من از تور لیدر پرسیدم این چرا باقی مانده؟ که تور لیدر تکانش داد و دیدیم لق می زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ های مشرق زمین خبری نبود و من فهمیدم رسانه های ما چقدر به ما دروغ می گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتی که خیلی زیبا بود و ما پرسیدیم اگر شاه اینقدر بد بوده برای چی اینها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر می کرد بر می گردد مثل بیست و هشت مرداد.آقاهه این را با یک اخمی گفت که ما مجاب شدیم
هفتم فروردین
امروز تور لیدرمان ما را صبح زود بیدار کرد و گفت می خواهیم برویم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان می آمد گفتیم مگر مریضیم این وقت صبح سپیده نزده برویم، ما را در دوره ی آموزشی هم این ساعت بیدار نمی کردند. گفت اگر نرویم جاده بسته می شود. گفتیم یعنی چی بسته می شود؟ گفت چیز مهمی نیست ولی یک سنگی، بهمنی، صخره ای، کوهی می افتد روی سرمان.مساله ای نیست. هرسال همین است. گفتیم نمی شود با هواپیما برویم؟ گفت آنکه خطرش بیشتر است، هر شش ماه یک هواپیما یا می افتد یا به کوه می خورد یا آتش می گیرد یا می افتد داخل رودخانه اگر هیچکدام از اینها هم نشود شما امپریالیستها با موشک می زنیدش. گفتیم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال یک بار یا منفجر می شود یا از خط خارج می شود یا اگر هیچی هیچی نشود آنقدر سریع است که سیزده به در می رسیم مرزن آباد. گفتیم حالا چرا اصرار دارید ما از تهران برویم. گفت چون ما فکر می کردیم تهران عید خلوت می شود ولی نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در این تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمی خواهید فردا ما را برای این مورد هم ببرند شورای امنیت. دیدیم طفلک راست می گوید. این شد که راه افتادیم
هشتم فروردین
واقعا این ایرانی ها جماعت از جان گذشته ای هستند و بدا به حال کشوری که بخواهد با آنها سرشاخ شود.دیروز قبل از اینکه وارد جاده شویم پلیس راه را بسته بود و می گفت کوه ریزش کرده و جاده بسته است. اما ایرانی ها با اصرار از پلیس می خواستند که به آنها اجازه ی عبور بدهند. حتا چند ماشین رفتند توی خاکی و دررفتند. ما برگشتیم. لوییز گفت اینها که برای متل قو حاضرند اینجور به استقبال مرگ بروند برای چیزهای مهمتر چه می کنند؟ به هرحال هرچه بود به خیر گذشت. وقتی به آپارتمان برگشتیم برایمان تلویزیون آوردند و مجبور شدیم چند سریال بامزه را ببینیم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوییز که حسابی عصبانی شده بود به تورلیدرمان گفت حتما این مساله را به صلیب سرخ اطلاع خواهد داد که تورلیدرمان ترسید و رفت دی وی دی فیلم سیصد را آورد که نشستیم و دیدیم و دهانمان باز ماند که فیلمی که هنوز توی دنیا روی پرده است چطور دی وی دی اش اینجا پیدا می شود که تورلیدرمان گفت تازه آن را از کنار خیابان خریده نیم پوند که ما واقعا سورپریز شدیم و تری گفت دنیا چطور می خواهد اینها را تحریم کند؟
نهم فروردین
با اینکه ایرانی ها خیلی مهمان نوازند ولی امروز در کل روز کسل کننده ای بود و اینجا هم عین لندن هوا بارانی بود و انگار نه انگار ما آمده ایم تعطیلات آفتاب بگیریم. که تورلیدرمان توضیح داد برای اینکه ما احساس غربت نکنیم متخصصان جوان ایرانی با باروری مصنوعی ابرها خواسته اند محیطی شبیه لندن را برایمان ایجاد کنند.بعد جو از تورلیدرمان خواست که یک تیغ ویلکینسون در اختیارش بگذارد که تورلیدرمان گفت فقط ژیلت داریم و متاسفانه در تقسیم بندی بازار ایران فقط چای و مایع ظرفشویی به انگلیس رسیده و تیغ در انحصار آلمانهاست و اتومبیل در اختیار فرانسوی ها و کلا هر چیز بنجل دیگر در اختیار چینی ها. آخر سر هم یک تیغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهمیدیم بیخود نیست اجناس ایران بازار دنیا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روی صورتش نمی ماند. خدا کند
دهم فروردین
امروز ما را برای تماشای یک مسابقه ی فوتبال به بزرگترین استادیوم ایران بردند که یک داربی حساس از سری مسابقات لیگ برتر ایران بود. واقعا بازی زیبایی بود و آدم را یاد بازیهای زمین خاکی های چهارصد دستگاه لندن می انداخت. اما تماشاچیان بازی از ایرانی های فیلم سیصد وحشی تر به نظر می رسیدند و به نظر من صدهزارتا از اینها یک شبه اروپا را می توانند بگیرند
یازدهم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمی آورند. امروز فیلیکس به مهماندارمان گفت آخر این چه مهمان نوازی ایست که شما دارید؟ ما چقدر شنیتسل مرغ بخوریم؟ حالمان به هم خورد حتما باید بروم شورای امنیت. برایمان خاویار بیاورید. مهماندارمان با لحنی که دل سنگ را آب می کرد گفت در ایران خاویار پیدا نمی شود ما همه اش را می فرستیم برای سایر مردم دنیا. فیلیکس گفت: پس پسته بیاورید. مهماندارمان گفت پسته خیلی گران شده چون ما همه اش را صادر می کنیم به کشورهای شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپنی می خورند. بعد در حالی که اشک می ریخت گفت اصلا این فرشی که شما رویش نشسته اید و شطرنج بازی می کنید ماشینی است چون ما ایرانی ها راضی نمی شویم خودمان روی فرش دستباف بنشینیم وقتی دنیا روی زیلو می نشیند برای همین دست بافهایش را می دهیم به مردم دنیا و خودمان از بلژیک و چین و هند و ترکیه و مراکش فرش ماشینی وارد می کنیم. به اینجا که رسید تقریبا تمام بچه ها از خود بیخود شده بودند و جان رفت وسط یاران چه غریبانه را خواند و یک نیم ساعتی همه سینه زدیم و صفایی کردیم
دوازدهم فروردین
امروز یک روز ملی برای ایرانیان مهمان نواز است. امروز ما را بردند میدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملی در آنجا برگزار می شد و واقعا خوش گذشت و ما فهمیدیم ایرانی ها خیلی خوشحالند و همه اش جشن و عید و تعطیلی و از این چیزهاست و دیگر وقتی برای جنگ یا انجام عملیات تروریستی ندارند و رسانه های ما همه اش دروغ می گفته اند.کارمن وسط جشن یکهو اختیارش را از دست داد و با مشت گره کرده فریاد زد: مرگ بر انگلیس! و فیلیکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ می رفتیم دم سفارت انگلیس و یک درسی به این اینگیلیسیا می دادیم
سیزدهم فروردین
امروز روز طبیعت است و ایرانی ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت می روند بالا. ما را بردند تپه های عباس آباد که چون تورلیدرمان یک وجب جا هم برای نشستن ما پیدا نکرد مجبور شدیم برگردیم.
امروز یک خبر بد هم به ما داده شد.اینکه تا دو روز دیگر باید به انگلیس برگردیم. تری گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمی خواهد از ایران برود. جان هم پا به زمین می کوبید و می گفت:نمی خوام، نمی خوام.ولی عصر ما را برای پرو لباس بردند هاکوپیان و برای همه ی مان کت و شلوار های قشنگی خریدند که رنگ آبهای نیلگون خلیج فارس بود. بعد این آقای مسابقه ی محله آمد و به اشلی گفت ده بار بگو خلیج همیشگی فارس مال ماس و اشلی هم گفت و برنده شد و ما دست زدیم. بعد هم فیلیکس از آن آقا ریشوئه پرسید چرا تا امروز ما را نگه داشتید؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما یک سری کار اداری داشت و تا سیزدهم هم که همه جا تعطیله. فیلیکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمی فرستید؟ که آن آقا گفت:ای بابا! بعد از سیزده روز تعطیلی چهاردهم کی حال کار کردن داره. ولی شب که برگشتیم با اینکه علف هم گره زده بودیم حال همه بد بود که یک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش می زند...ناله ی عشق است و آتش می زند که کلی گریه کردیم تا صبح شد
تهران- ایران – خاورمیانه
فرستنده
Mazyar Sanati" mazyarsanati@yahoo.com

Monday, April 30, 2007

بد حجابی یعنی چه؟

برخوردهای اخیر با زنان تقریبا نقل هر محفلی است
بعضی میگویند برای ایجاد موجی است که چیزهای دیگر فراموش شود
برخی معتقدند روال هر ساله است که امسال غلیظ تر شده
عده های هم میگویند تمرینی است برای پلیسی تر کردن اوضاع
نظرات دیگری هم هست که نیازی به تکرار نیست و اکثرا شنیده یا خوانده اید
اما چند نکته
اول : در خصوص حجاب و ضرورت آن توصیه میکنم حتما نظرات آقای علی طهماسبی را در اینجا و اینجا بخوانید
با این توضیحات لطفا یک نفر پیدا کند پرتقال فروشي را که برای ما بدحجابی را معنا کند
دوم : اين نوشته ي آقاي مونسي را هم بخوانيد در رابطه با سالهاي اول انقلاب و حجاب
سوم : اگر این برخوردها پسندیده نیست - که نیست - چرا بزرگان محترم اصلاح طلب و مشارکت و آقای خاتمی و...رسما اعلام نظر نمیکنند؟
خدا پدر نیک آهنگ را بیامرزد که گفت :"جناح ماست" . پس کی اعلام وجود میفرمایید؟
***
یک پیشنهاد
کسانی که توانایی فنی اش را دارند یک لوگو طراحی کنند بعنوان مخالفت با این برخوردها و دوستان این لوگو را در وبلاگ خود نصب کنند

ایرانیان اولین کاشفان آمریکا؟

جایی خوانده بودم که حدود 300 سال قبل از میلاد - مقارن با انقراض هخامنشیان - یک نفر ایرانی در قاره آمریکا - اگر حافظه یاری کند آمریکای مرکزی یا جنوبی - دیده شده که به بومیان آن موقع آموزش هایی میداده در زمینه های مختلف
یعنی میشود فرض کرد در همان دوران که قطعا قتل و غارت هم در کار بوده و نا امنی بر اوضاع حاکم ، تعدادی ایرانی برای جان سالم بدر بردن از آن شرایط ، با کشتی راه سفر در پیش گرفته اند و مثلا دست روزگار آنها را به آمریکا رسانده؟
شاید هم یک سفر اکتشافی با برنامه ریزی قبلی بوده
آن ایرانی که ظاهرا در اسطوره های سرخپوستان هست ، لقبی هم از آنها گرفته با این مضمون :"مردی که میگوید آری" . نمیدانم کسی اطلاعاتی در این زمینه دارد تا بیشتر به روشن شدن موضوع کمک کند؟

Tuesday, April 24, 2007

بابا ، تو دیگه کی هستی!؟

در یکی از اولین مطالبم در باره آقایی بنام پور پیرارنوشته بودم که منکر بخش عمده ای از تاریخ ایران است
جدیدترین مطالبش را که خواندم خیلی خندیدم
این آقا اوایل بخش کمی از تاریخ را انکار میکرد
در نوشته های اولیه اش - تاملی بر بنیان تاریخ
بعدا آمد و اعلام کرد که اصلا 1200 سال در ایران بنی بشری وجود نداشته
یعنی از اوایل هخامنشی تا اوایل اسلام
تازگی 1200 را کرده 2200 سال
یعنی به همین سادگی هزار سال دیگر کشیده روی عدد قبلی
بعبارت دیگر الان معتقد است از اوایل هخامنشی تا صفویه کسی در ایران نبوده
همه دانشمندان و شاعران و فیلسوف ها و اصلا همه بناها ی تاریخی و... همه ساخته دست یهودیان است که به ما مردم ساده دل بقبولانند تاریخی داشته ایم
فکر کنم چند روز دیگر که بگذرد احتمالا تا حول و حوش قرن بیستم آن دوره تعطیلی ادامه پیدا کند
فقط امیدوارم آفتاب تابستان امسال زیاد داغ نباشد و گرنه اینجور که پیش میرود چند وقت دیگر احتمالا این حقیقت مشعشع را کشف میکند که الان هم وجود نداریم و این یهودیان حقه باز (با عرض معذرت از یهودیان محترم) هستند که با شامورتی بازی ، فکر وجود داشتن را در سر ما (البته مایی که وجود نداریم) انداخته اند
***
شد حکایت آن لطیفه قدیمی که طرف گفت تورو خدا دیگه ادامه نده و گرنه میرسی به..!؟

Friday, April 20, 2007

سیصد به روایت ایرانیان

لشکر انبوهی وارد کشوری میشود
سپاه اندکی با یک فرمانده شجاع میخواهد در برابرش بایستد
در دشت و زمین باز حریف دشمن نمیشود
چاره در پناه گرفتن در یک گذرگاه کوهستانی است
گذرگاهی که دشمن نتواند از مزیت کثرت نیروهایش استفاده کند
دشمن به گذرگاه می رسد
اجبارا متوقف میشود
تلفاتش بیش از حد انتظار است
درمیماند
یک نفر از کشور مدافع خیانت میکند و راهی مخفی به لشکر مهاجم نشان میدهد
سپاه اندک مدافع علیرغم محتوم بودن شکست ، شجاعانه میجنگد و
البته همه کشته میشوند
دشمن از گذرگاه میگذرد و به پایتخت میرسد
...
...
***
سرگذشت آشنایی بود؟
موضوع فیلم سیصد نبود
ماجرای آریوبرزن بود در برابر اسکندر مقدونی
***
چرا (با عرض معذرت) عرضه‌ی عرضه‌ی (اولی با ضمه ، دومی با فتحه)‌ تاریخ خود را نداریم و ندارم؟
تا حالا کسی عکسی از منطقه جغرافیایی محل این جنگ دبده؟
***
تا آنجا که دیدم فقط آقای نجمی در این باره کتابی نوشته است

باز آمدم ، باز آمدم

سلام
خیلی تاخیر داشتم اما بقول آقای شریفی نیا این مطلب داستانی دارد برای خودش
قبل از عید بدلایلی چند روزی نتوانستم مطلب بنویسم
اما بعد از آن در این اندیشه بودم که اصلا برای کسی مهم هست که بنویسم یا نه
تصمیم گرفتم تا تعداد کامنت ها به پنج نرسیده و کسی در باره مطلب جدید حرفی نزده ، چیزی ننویسم
بالاخره امروز آن واقعه ی فرخنده رخ داد وهم تعداد به عدد پنج رسید و هم کسی پرسید که زنده ام یا مرده (بد شانسی آوردید که عدد بزرگتری انتخاب نکرده بودم ، ضمنا مقصر میتراگراف است که سوال کذایی را پرسید) بنابراین از میترا و رها متشکرم
خیلی قانعم؟ یا خودم را گول میزنم؟

 
300 the movie